مسافرگمشده ی آسمون
از نخستین شعله های سرکش آذرماه...ساکن این سرزمین بارانی، هر دوشنبه ساعت ۲:۱۰ صبح یا عصر با چتر واژه ها به آسمان سفر می کند. چشم بر هم گذاشتم دست روی دست انتظار آخرین تلاشم بود... بیدار که شدم تو را خواب دیدم!
بعدالتحریر: ۱- گاهی رویاها فقط یک رویا باقی می مانند حتی اگر کوچک باشند، اما ...بهانه ای می شوند برای تغییرهای بزرگ... ۲- درست که از دست روی دست گذاشتن و چشم بر واقعیت بستن کاری به پیش نمی رود اما لذت تلخی که در انتظار هست ...انتظار وقوع ناگهانی یک اتفاق...با هیچ شکلات تلخی کنار نوشیدن فنجانی از قهوه و پا روی پا انداختن و به تماشای رویای محقق شده نشستن برابری نمی کند ... روی نیمکت آن روزهای دور... وارونه که می شوم جای خالی تو پر رنگ تر می شود... وارونه که می شوم عمیق تر نفس می کشم... خون به مغزم بیشتر می رسد... فکرم پر از تو می شود... تو خالی تر می شوی... ----------------------------------------------------------------------------------- وارونه روی صندلی خاطرات خیس چشمان سرخ و تر شده از خیال تو آهوی وحشی و سَبُک بال سرنوشت سنگینی سَری که فِتاده به پای تو جای تو همچنان که نباشی همیشه هست بر دستهای من قِداسَت انگشتهای تو دور از تو ام ولی همیشه در آغوش من تویی وارونه است جهان به نام من اما به کام تو! بعدالتحریر: ۱-گاهی لازمه که وارونه بشی و دنیا رو یه طور دیگه ببینی... بعد تازه می بینی که همه چیز سر جای خودشه... ۲-لطفا این شعر را در قالب نیمایی بخوانید نه در وزن دیگری!
ناگهان نامه! در کمال تاسف و تعجب پستی که پیش روی شماست حذف گردید و تمام نظرات هم به سویش پریدند و رفتند ...فقط توانستم کالبد متنش را از نسخه ی پشتیبانی باز یابم! اگر دوست داشتید دوباره نظر بدید... از "عطارد" عزیز هم بابت یادآوری شعر"حلقه زر" فروغ ممنونم و یادآور میشم که شعر مذکور در تراویدن شعر قبلی بی تاثیر بوده ولی خوشحالم میشم خودشونو بیشتر معرفی کنند می ترسم از انگشت های اشاره که من را نشانه گرفته واز تو که انگشت حلقه ات به نور می خندد می ترسم از توافق جبری و بار منفی نفرت که حاملش باشم اجازه بده! که دور باشم و دوست و با اجازه بزرگترها بگویم : نه!
بعدالتحریر: ۱- سلام. به خاطر غیبت چند روزه شرمنده... من و وجدانم قول میدهیم که دیگر تکرار نشود! ۲- در مورد بند آخر این شعر...نظر برخی از دوستان انجمن نقد شعر این بود که به این فرم تموم بشه: " بدون اجازه ی بزرگترها/ بگویم: نه!" نظر شما چیه؟ چشمهایم را می بندم... قورباغه ی زشت واقعیت را می بوسم... و خیال می کنم شاهزاده ی رویا را بوسیدم... اوایل اسفند، پیدا میشوی اما... زمستان نیامده رد پای تو گم شد... شاید بهار بعد که خرگوش دستهای تو از خواب می پَرَد، با بوسه ی مقدس خورشید از آنِ من باشی...
بعدالتحریر: می نویسم برای سالها بعد که تو باز میگردی و اسفندهایی که دستهای من برایت اسفند دود میکنند ... دانه کن انار چشم مرا در سفال آبی چشمانت... و مرهم جدایی کن، این عصاره ی سرخ و ترش را که بر گونه های من جاریست... عشق ما تَرَک خورده بانو...
بعدالتحریر: این سطرهای اناری، از کوزه ی دلم خطاب به خودم تراویده شد امروز... برداشت اول: چشمهایم را ببند بگذار از تو بگریزم و این دریچه ی مشکوک نقش تو را پاک کند از خیال دل...
برداشت دوم: خدایا ... به روزگار بگو که دستهایش را از چشمهای من بردارد من این روزها آنقدر غرق خودم هستم که با چشمهای باز هم تو را نمی بینم خودم را هم ... که در بی تو بودن تحلیل می روم... خدایا، دست از سر من بر ندار که آرام بخش خاطر آشفته ام تو خودی و چشمهایم را نبند... بر واقعیتی که محتاج دیدنش هستم ولی خیال خسته ام با دستهای گرمش مرا خواب می کند... مدام تلنگر می زنم به خود که چشمهای دلم نمی بیند غافل شده ام از اینکه چشمهای صورتم نیز نشانه های تو را نمی بیند... تو را ...خودم را ... راستی... پس این روزها من چه می بینم؟
بعدالتحریر: همانگونه که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد؛ گاهی لازم است که چشم ها را گشود و عمیق تر و دقیق تر نِگَریست... و گاهی ...جایی... باید چشمها را بَست... برای ندیدن ...
بعدالتحریر ۲: چشم دریچه ایست که منظره ی روبرویش را، خود برای دیدن انتخاب می کنیم... جای تو همه جا خالی ست... فقط دلتنگم.همین... تمام دیشب و امروز با این ترانه گذشت و می گذرد: آهنگ نگاه تو، شد زمزمه رو لبها ای عشق بخون با من، تو خلوت این شبها من عطر خوش عشقو، از باغ تو بوییدم تو معبد چشم تو، من شمع شب افروزم بخشایش دست تو، مرهم دل من شد
{ ترانه ی" صلح ابدی"- آلبوم راه عشق - خواننده: فرمان فتحعلیان } این روزها، کودکم بزرگتر شده است یا لااقل ادای آدم بزرگها را آنقدر خوب درآورده، من هم فریب خورده ام! اما خیال قشنگی ست؛ دُردانه ات بزرگوارترین مرد دنیا شود... آنوقت، از کودکت بیاموزند؛ بزرگترها، بزرگی را...
بعدالتحریر: برای کودکان فردا که در هسته ی اتمهای عصر تکنولوژی آخرین الکترون های لایه ی ظرفیت هستند! مادرم می گوید: همه چیز، سُنتی اش خوب است ازدواج...بستنی... من خیره می شوم به کودکمان با چوب بستنی اش، نوشته: پدر، برگرد...
بعدالتحریر: ۱-تقدیم به کودکان طلاق ... ۲- من خودم با ازدواج سنتی چندان موافق نیستم ولی خُب فی البداهه تراوید... باران می تابد بر سنگ فر ش خیابان پنجره را باز می کنم... دلم هوای تو را کرده سردم که می شود فنجان چای سرشارم میکند خیالم بخار می کند، خاطره ی دستهای تو را که چای مرا با نبات هم می زدی... آسمان صیغه می خواند و باران محرم اشکهای من می شود من گرم می شوم، دریغ امید آمدنت سردتر پنجره را می بندم تو از روی ابرها دست تکان میدهی، باران تمام می شود، من هم... نیمه شب هوس کردم سیب سبزی را مزه مزه کنم خوابم که بُرد بهشت را دیدم مادرم گفته بود: تو غیر آدمیزادی!
بعدالتحریر: می خواهم بگویم گاهی اوقات همان عواملی که باعث از دست دادن موقعیتی می شوند در زمانی دیگر و جایی دیگر با ظاهری متفاوت مسبب به دست آوردن موقعیت دیگری می شوند! مثل سیب سرخ که ممنوعه بود و دلیل رانده شدن آدم از بهشت و سیبِ سبزِ من که دروازه ی دیگری شد برای ورود به بهشت... با این همه سیب، سیب است...و آدم، آدم...هر شکل و رنگی که می خواهد باشد!
بعدالتحریر۲: چه فرقی می کند سفید پوست باشیم یا سیاه؟ وقتی که سیب، هر دوی ما را زمین نشین کرده! لمیده ام بر سکوی کنار پنجره بر خُنَکای خاطرات ِحضورِ تو در کنارِ خودم چشم می دوزم به آسمان و منتظر میشوم... شاید که معجزه افتادنی باشد، مثل یک ستاره یا شهاب سنگ بر مرکزِ ثِقل چشمهای امیدوارِ من و شاید که ماه تو را به من ببخشد برای همیشه...
بعدالتحریر: ببخش اگر که در زیارت خویش برای جای خالی تو گریه کردم آسمانِ من...
بعدالتحریر۲: سلام... سرانجام آمدم... اگر فرصت شد و حوصله ای بود برایتان از خاطرات این چند روز می تراوم... می روم... پله های تردید را یک به یک بالا و آخر این همه پله به کدام راه پله ختم خواهد شد نمی دانم... بی شک بر فراز این همه تردید ناقوسی کلیسای جانم را به لرزه می اندازد و من ...مسافر گمشده با شوق دیدن آسمان اینهمه پله را بی صدا می روم بالا و همین بالا رفتن خودش کافیست برای آنکه از رخوت تکرار بیرون کشیده شوم...
بعدالتحریر: می روم که این سفر شاید آخرین پناه من باشد پادشاه چَشم آهوها ضامن گناه من باشد...
ناگهان می رسم به آخر ِ خط - خانم پیاده شوید! - جایی برای شما نیست، - در قلبِ پُر مسافرِ من... ایستگاه ِ آخر ِ عشق، نفرت بود!
بعد التحریر: خدایا...چه خوب که در قلب تو همیشه جایی برای تمام مسافران هست ... چه خوب که با تو هیچ وقت به آخرِخط نمی رسیم ... بی دلیل آرزو کردم... تو برآورده شدی... بی هدف در ایستگاه مترو می نشینم قطار هفت بار از دیدگانم می گذرد و در هر عبور رنگی از واژه های تو را در ذهن بُن بست من تداعی می کند هم کلاسی ! بگذار من همچنان از غم آسمانِ خیالیِ خود مرثیه ببارم و شعرهای سیاه تو از روی ماه معشوقه ات سپیدتر شود... قلب شیشه ای تو را حُباب سنگدلی چون من خراش خواهد داد... من سالهاست که از قطار عشق جامانده ام بگذار تا آخر راه بر ریل تردید و تنهایی خویش باقی بمانم...
بعدالتحریر: برای تویی که در پاگرد پله ها، پنجره ی سکوتِ نمی دانم چند وقته ات را با سنگ سلام من شکستی ... انگار حوصله ندارم فقط می خواهم که وقت بگذرد... فنجان چای را سر می کشم تا ته و جرعه ی آخر این خیال هوسران را با شوری لبان غم آلود تو هورت می کشم... احساس می کنم حُباب صابونم که از اصطکاک دستهای کف آلود و گرم تو جان گرفته ام...مثل هزاران حُباب دیگر... و در آخرین لحظه وقتی بکارت مصنوعی دست هایت را در آیینه می نگری در میان فریب خوردگی کودکانه ات با تلنگری کوچک تمام ذرات وجودم از هم می پاشد و اینگونه است که آغوش تو سهم ماه می شود و من حُباب بی رمقی که در زنده بودن خود مشکوک است... ای کاش کمی شبیه نامت بودی لااقل به آسمان که می رفتم تو را لمس می کردم و تو ... با انگشتهای سپید و کشیده تَن این حُباب سرگردان را...
بعدالتحریر: وقتی که ارتفاع پرواز حُباب ها به آسمان قد نمی دهد...حُباب ها از غصه از درون متلاشی می شوند...همین... می رود ... تو را پشت سر می گذارد ... از چشم تو سقوط می کند و تو ... می پنداری هرگز صعودی در کار نخواهد بود... غافل از آنکه گاهی آنکه پیشاپیش می رود، می رود که مسیر را هموار سازد... می رود که اگر خطری هست، پیش از تو به جان بخرد... می رود که اگر گرگی هست، پیش از تو او را بدرد... می رود که اگر تاریک است راه، فانوس روشن کند پیش پایت می رود که پیش از تو رفته باشد ... شاید برای آنکه تاب رفتنت را ندارد... و همچنان که می رود ریسمانی که از عشق تو بر میانه اش بسته آرام آرام رها می کند... نه برای آنکه از بار عشق تو سبکتر شود...نه! تنها برای آنکه ردی از رفتنش به جا بماند ... که اگر روزی تو هم خواستی به جستجویش برخیزی دنباله ی ریسمان را بگیری... و شاید یک روز وقتی که در پی او به قله ی ابرها صعود کردی به قصر آسمان برسی که بر دروازه اش اینگونه نقش بسته اند: روندگان طریقت ره بلا سپرند... رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز می خواهم که پل بزنم... از چاشتگاه رفتن تو... تا شامگاه بازگشتنت... اما هراس من اینست آن شام که باز می گردی...در خانه ات زنی برای شام پختن نباشد... می خواهم بروم... از زمین تنهایی تا آسمان دلتنگی... اما هراس من اینست در زمین، دیگر زنی نباشد...تا دستهایش تو را بگیرد به آسمان ببرد می خواهم که بگذرم... بگذار...بگذار یکبار دیگر بازگردم و رفتنت را نظاره گر باشم... اما هراس من اینست وقت گُذشتنم ...تمام پُلها پشت سرم بریزد و قبل از آنکه به ابرها عروج داده شوم...در آسمان باورهایم معلق بمانم آنوقت اتمسفر غرورم مدام فشار بیاورد به قلبم و عشق، عقلم را فلج کند... تمام هراس من اینست پُلی برای آنکه پله ی پرواز تو باشد نَماند و نسیمی که مثل دستهای لطیف من، کویر صورت آفتاب سوخته ات را نوازش کند و ابری شبیه چشمهای من، که گونه های لَم یزرع تو را طراوت ببخشد با اشک... می خواهم بروم، بر لبم زمزمه می کنم که دنبال من نیا... اما تمام سلولهای وجودم فریاد می زنند: تا به آسمان پر نکشیده ام بیا...
بعدالتحریر: شاید اهل آسمان نباشم ولی در زمین نیز به جستجوی همسفری آمده ام برای سفر به آسمان... پایه های این پل سُست تر از آنست که حجم تنهایی مرا تاب بیاورد... پَری برای پرواز به من بده نه پایی برای عبور ... بر فراز ابرها نشسته ای پرت می کنی به سوی من نشانه ای رعد می زند به پیکر خیال من ابرهای آرزو دریده می شود قطره می شود تمام نقشه ها نقش می شود به روی نعش من تا به خود بیایم آسمان چکیده است قطره قطره بر تمامی حواس من رفته است و مانده جای رفتنش روی خیسی لبان التماس من... اصفهان در مقام واژه با تمام ابهتش... دریچه ی دل انگیز کوچکی بود رو به پیوند جاودانه ی ماه و آسمان با این همه ابیانه روستای کوچک تلنگری بزرگ بود بر اندام باکره ی خیالی دور در ماورا اتفاقی که در اعماق فنجان قهوه مرا به سوی تو لغزاند... سفر برای من فتح خودم بود غصب خیال معطر تو که بی ماه، دلتنگی اما زیبا... با این همه آسمان را در کوچه باغهای کاه گلی ابیانه جا گذاشتم تا مبادا هوس کنم جای ماه را بگیرم تنها برای آنکه تو می خواستی تمامش کنم، این سفر تمام کرد، حُجت فراق تو را بر من....
بعدالتحریر: از حامد عزیز نویسنده ی وبلاگ عاشقانه بابت دعوت به یاد موندنی که از ما داشتند و تمام زحماتی که در طول این سفر پر ماجرا متقبل شدند بی نهایت سپاسگذارم... failure is not falling down failure is falling down and not getting up again "Richard Nixon.former US president" دختر: بگذار درد بکشم...این درد کفاره ی گناهان من است... مادر: کدام گناه دخترک معصوم و پاک من؟ دختر: همان که اگر قرار بود اهل زمین بدانند آنوقت خداوند را "ستار العیوب" نمی خواندند... مادر با کمی مکث : اما سرفه های تو خواب را از چشمهایت ربوده است... دختر: آه مادر نمی دانی چقدر لذت بخش است وقتی تمام روز در میان سرفه های ممتد و دردناک خویش انتظار لحظه ای را کشیدن که می توان از اعماق جان کنار پنجره ایستاد و نفس کشید بی وقفه ی هیچ سرفه ای...مثل کویری که تشنه ی قطره ایست و قدر قطره را خوب می داند...ولی شاید باران در نگاه جنگل آنقدرها هم گرانبها نباشد... سرفه های من نیلوفرهای مهربانی هستند که از مرداب ریه هایم می رویند... نگاه کن به این عکس که این درخت صبور چگونه شاخ و برگ داده است و نَقَب زده به اندامهای پشیمان و تنهایم که سرشارشان کَُنَد از شور حیات... بگذار درد بکشم و از همان لحظه های اندکِ بی درد بی نهایت لذت ببرم و به خداوند نزدیکتر باشم... شاید بسی اغراق آمیز است اما در ریه های پر درد و عفونت من که بخارهای مسموم مرگ لبریزشان کرده اکسیژن عشق به زندگی سیال است...عشق به معبودی که تو را همچون فرشته ای برای مراقبت از من فرستاد... بگذار این توده های سیاه کوچک به کارشان برسند... در این سینه ی پر درد هنوز نور خداوند می تابد... بگذار این لکه های سیاه ناشناخته ماموریتشان را به انجام برسانند... شاید آنها برای زُدودن لکه های سیاه قلبم آمده اند... پس بگذار در قلبم فضای بیشتری برای سپیدی نور خداوند باشد حتی به قیمت سیاه شدن ریه هایم... و بعد در حالیکه چشمهایش از شادی برق می زند یک نفس عمیق می کشد... مادر- سکوت- اشک- لبخندی از رضایت... دختر- دیگر نفس نمی کشد... سرطان با تمام وجود ریه هایش را در آغوش خود گرفت...
بعدالتحریر: چقدر قدر لحظه ای را که نفس می کشیم می دانیم؟ من ... منتظر نمی شوم که بگوئید وقتش است... هر وقت بال پریدن داشت شاپرک پیله ها شکسته خواهد شد... پرواز که بی قانون نمی شود!
بعدالتحریر: کرمهای ابریشم که گاهی در شکافتن پیله شتاب می کنند نه بالهای قوی برای پرواز در میان پروانه ها می یابند و نه دیگر تناسبی برای زیستن در میان سایر کرمها دارند... شاید هنوز وقت پر زدن نرسیده... برای گریختن از پیله تََقَلا نکنیم... شاید بالهایمان در مرحله ی ظریف کاری هستند...
بعدالتحریر۲: مهربان دلی گفت چرا به جای "ظریف کاری" از واژه ی "تکوین" استفاده نکردم؟ گفتم شاید سئوال شما هم باشد... تنها به این دلیل که تکوین یک اتفاق جامع و واژه ی کاملی ست... من خواستم جزئی تر نگاه کنم و عمیق شوم روی اینکه گاهی بال در آوردن و شکل گرفتن قالب بالی دلیل بر مجوز پرواز داشتن نیست...گاهی برای آنکه پروازی متفاوت اتفاق بیافتد لازم است که بالها در ظرافت هایی با هم متفاوت باشند... لازم است که رویشان بیشتر کار شود...آنقدر ظریف و جزئی که آن را از معمولی بودن بیرون بکشد... به نظرم آمد که زیبایی پروانه ها و چشم گیری رنگهایشان به خاطر ظرافتی ست که در مرحله ای که انتظارش نمی رفته به کار گرفته شده... شاید برای یک پرواز معمولی داشتن دو بال کافی باشد اما برای یک پرواز استثنائی ظرافتهایی باید به خرج داد که بی شک از چشمهای تیز بین اهل دل پنهان نخواهد ماند... و متناسب با موجودی که اهل پرواز است نکات ریزی روی بالش باید اجرا شود...ظرافتی متناسب با لطافت و هیبت پرنده... و حقیقت اینست که انسان همواره خواهان متمایز بودن از دیگران است و بی شک به همین شیوه خلق شده است... دیشب خوابم نمی برد...داشتم در کوچه پس کوچه های اندیشه ام قدم می زدم و نمی دانم که یکهو از کجا سر و کله ی بسیاری از هنرمندان در این پرسه ی شبانه پیدا شد... یاد خسرو شکیبایی افتادم...فروغ فرخزاد...سهراب سپهری...شاملو... بسطامی ... هایده... ویگن ...فرشچیان...کمال الملک... و هی فکر می کردم که این آدمها هنوز زنده اند...رفتنشان و نبودنشان باورم نمی شد. با خودم می گفتم اصلا مرگ برای یک هنرمند می تواند معنا داشته باشد؟...نه!نه! هنرمند ها از هر قشر و صنفی که باشند چه در عرصه ی موسیقی ...ادبیات...هنرهای تجسمی و.... همیشه زنده هستند و خاطراتشان از خاطر خموده ی آدمها که رفتن زمینیشان را به تماشا نشسته اند پاک نخواهد شد... انگار همیشه دارند نقش ایفا می کنند و شعر می سرایند و نغمه می خوانند و نقش می زنند بر بوم های سفید روزگار و زلفهایشان هرگز به سپیدی نمی نشیند... همچنان که در این پیچ و خم های خیال، شبگردی می کردم به کوچه باغی رسیدم که شاید می توانست از خواب خدا هم سپیدتر باشد نه حتی سبزتر... در میانه اش بن بستی شیشه ای به چشم می خورد...نزدیکتر که شدم دریچه ای بود درست مثل دربهای شیشه ای تمام اتوماتیک ورودی فروشگاه ها و هتل های بزرگ... بی صدا وارد شدم ...آنقدر نرم و آهسته که مبادا چینی نازک تنهایی اندیشه ام ترک بر دارد... یا مبادا برگها را زیر گامهای خزان زده ی حیرتم بیدار کنم... رسیدم به عرصه ی بی نهایت هنر... طبیعتی که بکارتش بارها و بارها بواسطه ی طمع آدمی دریده شده ولی همچنان در هر سطر و حاشیه اش جلوه ای از کهکشان هنر موج می زند... همچنان که بر بال افکار دل انگیز خویش رویای پرواز را به حقیقت می نشاندم ناباورانه می نگریستم که بشر چگونه هنرمندان فانی را هرگز از یاد نمی برد حال آنکه خالق این هنرمندان را گاه به تاراج فراموشی می سپارد و بعضا منکرش می شود؟ مگر نه اینست که هنرمند با هنری که درونش جوشیده استعدادهایش را مکاشفه می کند و هر آنچه از هنر که لبریز آن است بر تماشاگران این شکوفایی می تراود ؟ حال آنکه او خود از جوشش این هنر در درونش عاجز است و بس! ناگهان خفاش های هشدار دهنده ی بصیرت بین در غار متروک باورهایم جیغ می کشند و به دیباچه ی الماس نشان اندیشه هایم هجوم می آورند و من... ناباورانه می نگرم که چه ساده گاهی از یاد می بریم او را... او را که در فلوت رودخانه نغمه ی حیات را می دمد... در بالماسکه ی فصل ها درختان را پوششهای نا متشابه بر تن می کند ... با آرشه ی جذر و مد ماه ویولون دریا را می نوازد ... و در ارکستر باد سمفونی برگها را رهبری می کند... او که بی نهایت رنگ را بر بوم بال پروانه ها نقش می زند... و در کارخانه ی عطر سازی اش بی شماره رایحه ی گلهای گونه گونش تولید می شود... او که ملودی باران را گاه لایت و گاه با گیتار الکتریک های صاعقه و درام های غرنده ی ابرها اجرا می کند... او که گیسوان زمین را هنرمندانه رنگ می کند ...سبز چای ...و طلایی گندم ...و سفید برنجی ... گاهی قهوه ای به نام کویر... او که درون رَحِمِ سرخ انار نطفه ی جنین های یاقوت نشان را بسته... او که زیباترین حمام های آب گرم را در محوطه ی آزاد کوه های سر بزیر طراحی می کند ... و عریانی سینه های تپه را با مِهی سبک می پوشاند... او که پرندگان را در جشن بهار و پنگوئن ها را در قصرهای برفی رقصیدن می آموزد... او که می آفریند و می آفریند و می آفریند تماما حساب شده و دقیق... و همچنان که با آخرین کدو حلوایی سئوالم در مزرعه ی سیاره ی هستی قل می خورم به همان دریچه ی شیشه ای می رسم و با خویش می گویم: پس چگونه او را که "حی " است گاه از یاد می بریم اما هنرمندان فانی را که حاصل هنرمندی او هستند هرگز فراموش نمی کنیم... نوری به دریچه می تابد و تلالو ء جمله ای را بر خروجی می بینم: " مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَف رَبَه" هر که خود را شناخت خدایش را شناخته...
بعد التحریر: چقدر از خودمان غافلیم... !We must believe in luck,for how else can explain the success of those we don't like "Jean Cocteau,French writer and artist"
بعدالتحریر: برداشت خودم رو از این جمله می نویسم براتون: بهترین کار اینه که "شانس" رو باور کنیم همونطور که می تونیم موفقیتهای کسانی رو که دوست نداریم باور کنیم... (اگرچه باورش سخته اما هر دو حقیقت دارن) با این حساب پس همیشه می تونیم روی باورهامون و قدرتی که دارند برای رسیدن به ایده آل هامون حساب کنیم... چراغ قوه هایتان را خاموش کنید... اینجا در این تاریکی معصومانه...زیر این آسمان بارانی، هر شمعی که روشن شود هرگز خاموش نخواهد شد... دستهایتان را شمعدانی کنید و بر مزار دلتنگی ها و دغدغه های اندیشه ی من شمعی روشن کنید در این هوای مه آلود بارانی... رو سیاهی سنگ این مزار را میخک های سفیدی که گذاشتید پنهان نکرد ... باشد که با هر شمعی که روشن می کنید این مزار روشن تر شود... بعدالتحریر: شاید برای بسیاری از شما که روزهای بسیاری چشمهای مهربانتان را به تراویده های کوزه ی دل من سپردید و گاهی از سر تحول و گاهی از سر تامل اشکی فشاندید؛ جای سئوال باشد که بر سر میخک های سفیدی که می گذاشتید چه آمد که شمعهای روشن جایشان را گرفتند...؟ تقریبا قریب به ۶۰ پست به جای آرشیو نظرات گلدان میخکی مهیا کرده بودم برای نظرات مهربانانه ی تان که میخک های سفید لقب گرفته بودند... تا ۵شنبه ای که گذشت و با ۲شاخه میخک بر مزار عزیزی رفتم که صبوری در عشق را بر من آموخته بود،... چون گذشته دیگر اشک نمی ریختم...تنها سکوت میان ما حاکم بود که آسمان بارید...و اینبار به جای اشکهای من باران بود که غبار از مزارش می ربود... تا پیش از این اینجا برای من مزار دلتنگی ها و دغدغه های خیالم بود...مزاری با سنگی سیاه و ساده... بعد از آنکه بازگشتم... بعد از آنکه با غروری تمام دیگر نَگِریستم و زیر باران برای هضم دلتنگی هایم مثل یک مرد قدم زدم، دریافتم که بر فراز این مزار سیاه جای آسمانی بارانی خالیست... و بعد یاد باد افتادم که میخکهای پر پر شده را پیش از باران پراکنده کرد و با خود برد... یاد شمع هایی افتادم که بارها بر آن مزار روشن کرده بودم... یاد نور امیدی که شمع های روشن در دل به سوگ نشسته و سیاه پوشم می تابانیدند... بر آن شدم که آسمان این مزار را بارانی کنم و به جای گلدانی برای میخک های سپیدتان...خواهان آن شوم که شمعی روشن کنید ... و روشن شدن و ماندن یک شمع در این هوا یعنی هنوز هم معجزه ها اتفاق می افتند... دیروز در حالیکه با دو تا از دوستانم توی پارک داشتیم بدمینتون بازی می کردیم، توپمون گم شد و بعد از کمی جستجوی بی حاصل به خونه برگشتیم... در طول راه داشتم به این موضوع فکر می کردم: گاهی زندگی شبیه همین بازی بدمینتون میمونه...با این تفاوت که یک طرف بازی ما هستیم و طرف دیگه خدا... هدفها و آرزوهای آدم هم مثل همون توپ پر دار می مونه... گاهی وقتی که بوته های زمان این توپ سفید و گاهی رنگارنگ رو در خودش محو می کنه، بعد از نرسیدن بهش خسته میشیم و شاید سالها فراموشش کنیم... و شاید سالها بعد که دوباره به همون نقطه می رسیم به طور اتفاقی پیداش کنیم و یاد آرزوی کهنه شده در خاطرمون دوباره بجوشه ولی جز آهی از سر افسوس از درونمون بلند نشه... داشتم به این فکر می کردم که این خیلی مهمه که ما توپ رو به کدوم سمت پرتاب می کنیم...با چه قدرتی و چه جور ضربه ای... نمی دونم چرا گاهی یادمون میره که اگر طرف بازی ما و اونی که قراره جوابگوی این آرزوی پرتاب شده باشه "خدا" ست .چرا حواسمون رو جمع نمی کنیم که دقیقا به سمت خودش نشونه بریم؟ اونوقت وقتی به اهدافمون نرسیدیم ...وقتی توپ عزیزمون گم شد تازه یادمون می افته که یه نفر دیگه هم اونور ماجراست... و جالبه که با توقع هر چه تمام تر ازش گله مند میشم که چرا پاسخ پرتابمون رو نداده... آخه یکی نیست بگه مگه اون لحظه که خواسته هاتو هرچند کوچیک و آرزوهاتو هرچند بزرگ پیش این و اون می بردی و ازشون استمداد می طلبیدی یادت نبود یکی همیشه منتظره تا توپ پردارت رو به سمتش پرواز بدی تا اونم به زیباترین شکل ممکن پاسخت رو بده...؟ و قدرت ضربه ها... گاهی فکر می کنم که برای رسیدن به یه هدف حتما لازم نیست که اونقدر پافشاری بشه و به دور ترها فکر کرد...چون ممکنه توپ کوچولو مسیرش رو گم کنه و لا به لای شاخه های درخت روزگار گم بشه...یا بره روی پشت بوم پستی ها و از بلند ترین نردبوم تلاش هم نشه بهش رسید... اصلا شاید "خدا" که اونطرف با دسته ی بدمینتون مهربونی هاش واستاده خیلی ازت دور نباشه...و با یه خواسته ی عمیق و از ته دل هم بشه توپ آرزویی که محقق شده رو ازش دریافت کرد... بعد التحریر: امروز زندگی را همچون بازی بدمینتون می بینم...فردا شاید شکلی دگر به خود گرفته باشد... اما پیش خود می دانم که تفاوت در نگاه امروز و فردای من است که چهره ی زندگی را دگرگونه می سازد... همان عظمتی که باید در نگاه خودمان باشد و این روزها به اشتباه در اشیاء و اطرافیان به جستجویش برخاسته ایم...
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم؛

تو ساحل آرومی، من موج پریشونم
راز دل دریا رو، می دونی و می دونم
اون یاس بهاری رو، از شاخه تو چیدم
تا لحظه دیدارت، می سازم و می سوزم
حرف شب و روز من، از عشق تو گفتن شد
آهنگ نگاه تو، شد زمزمه رو لبها
ای عشق بخون با من، تو خلوت این شبها

![]()

با اجازه ی همگی... چند روزی می روم مشهد مقدس... اگر صدایم به جایی رسید... برای همه دعا خواهم کرد...

![]()
![]()
![]()



![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










